منو انتها باید ؟
امشب اینجا واژه ها نای موندن ندارن…توی این وادی بی رنگ تن…..از پی بودنی هراس انگیز…..موندنی وسوسه انگیز…هیچ کس باور دیدن نداره…موندم میون تلاطم بی پایان موندن…
روزگار میگذره…و اونایی که فک میکردن یه روزی تو رو بودن…حالا هیچ میشن در برابر نفس خویش.
.آره هنوز هم منم…آزاده…ساده دلیمو به چشم میبینم و غم دلمو رو دفتر پر چین قلب نفسی خام
می نویسم..من چه کردم؟ پیر زنی ژنده پوش به رسوایی منشور دل میخنده..
.و تو دل میسپاری به داستان ننگ بودن من…
یکی بود…یکی نبود…لخت و عور ننگ غروب…دو تا پری نشسته بود…ما پری نبودیم..
.دو روح بودیم..دو روح تو یه نفس…حالا تنها منم…نه نفسی مونده و نه…آهای با توام..
.این منم…آزاده…رو دفتر دلم قفلی به ابد زدم…و دستمو با غمزه ی نگات داغ کردم که
دیگه نه من منم که دل برسونم به دوست…میون روزگاری گرگ طینت چطور بره ای رام باید؟!
موندم…ببین که موندم تو وهم…گاهی دلم برا خودم تنگ میشه…برا تنهاییام…غریبه نیستین..
بزار بگم…اینجا همه خنجر به چشم دارن و با فریب زبون تو رو دوست جلوه میدن..
.اما هنوز شب مرثیه میخونه برا بودنم…دفتر پر چرک بودنم خیس میشه از آب گل آلود نفس..
.تیک تاک ساعت امونمو بریده…پتکی شده رو هیبت بی جان شب…می دونم باید رفت…
اما قلم ولم نمیکنه…نمیخوام تموم شه و دوباره شروع شه… و کمی زندگی (….) نمیدونم کدوم
قسمت از وجودم رو حالا می نویسم؟؟؟ اینا کمی زندگی نیس..اینا عمر منه…
که اونور نگاه مست شب نشسته…و می شماره تکه تکه های وجودم رو…و به نفی بودن من میخنده…
که کی؟ کجا؟ چگونه؟ منو انتها باید؟ اینجا صدای پای شب هنوز خیسه…
ولی باور دیدن نیس..خلاصه اینکه ما ادما همچین مست بودنی هراس انگیز شدیم که
نه خودمونو می شناسیم و نه بودنو و نه نفس رو که سقراط چرت نگفته…آره ما لیاقت شوکرانو نداریم…
تو بگو این چه صیغه ایه که آسمون سفید تن کنه و ما سیاه؟ ببین دوزخ تن..
.مث شب پره گرد آتیش خودم می پرم و می سوزم از خودم….هی تویی که همیشه تو منی..
.منو دریاب…نه اونطور که بودم و هستم…اونطور که بودنی ساز میشه تو لاینفک وجود..
.اونطوری منو دیاب…خط فاصله ماییم…یا من یا تو…وگرنه فاصله ای نیس بین من تا تو…
چی شد که اسم تو شد عشق و من شدم عاشق…؟ کجای حادثه چشمم نوشت تنها تو؟
کجای حادثه از اتفاق جاری شد؟ چطور تو این معما حل شده بودی…اینجا هنوز از صدای گریه های پر
صبلای شب تنم میخ میشه بین همهمه ی باور نبودنت…آره با توام..این سان..روبه روت…
مست نگاه پر تمنای رفتنت و این سیل عظیم از تردید نگاه عکست روی سنگ قبر دلم…
پی نوشت: اینجا آب تو هاون میکوبن ….دیگه آبی نیس….هاون رو به سر میکوبن….
حرف دل نوشت: اینجا دیگه مامان بزرگا قصه نمیگن………….آخه بچه ها به ته قصه رسیدن……………!!!..
مبهم نوشت:
یه معما: “فک کنین روش و جواب بدین”
آدما اول عاشقِ هم می شن
بعد به هم نمی رسن،
یا اول به هم نمی رسن
بعد عاشقِ هم می شن؟ ؟؟؟
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟… کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟….
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم…که هر شب هرم دستاتو به اغوشم بدهکارم..
.تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی…تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی…..
….تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم…صدایی تو جهانم نیست..فقط تصویر می بینم
..یه حسی از تو در من هست..که میدونم تو رو دارم…
واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میزارم………………
“مر..سی داریوش…خیلی دله این داریوش…عاشق این آهنگشم…”
ازینکه یهویی و بی مقدمه اومدم و چند خطی سیاه کردم معذرت از همه…دلم تنگ شده بود…برا همه…….به یادتونم….”
پ ن : تولد دوبارمه امروز ……………………………..
دروغ یا نه؟
یک زمانی وجودم سرشار از نوشتن و قلمم سرشار از مغز بود و نه خیلی دور…نمی دانم چگونه می شود اینگونه تهی کدامین موجود خاکی وجودم را از دورن خالی کرده…ریشه اعتقاداتم را خشکانیده و مرا اینگونه سر در گم کرده…اگر من آن بشر در این کره خاکی و ذره ای ناچیز در این کهکشان عظیم الجثه هستم ،اگر نبودم آیا غمی بود بر این بیکران ؟….پس چرا این همه انسان؟!!!!!
دیگر بد در نظرم مفهومی ندارد….عیاری برای خوب بودن سراغ ندارم…مگر نه اینکه ” او” گل مرا سرشته و نفسی از روح خود در آن دمیده …پس چرا نمی یابمش…چرا هر چه بیشتر جست و جو می کنم فقط گویی خود را خسته کرده ام….
سیاه بودن هم برای خود مفهومی دارد…من بی رنگ بی رنگم…کاش همان بودم….
فریادم ،صدایش به خودم هم نمی رسد…
نمی خواهم از کلیشه سخن بگویم اما روزها و سالهاست که وجودم برای خودم علامت سوالی بزرگ شده است؟؟؟؟؟؟!!!!!….
گاه فکر می کنم تمام آنچه که هستم دروغ است…شاید تمام آنچه که نیستم هم دروغ باشد….گاه احساس می کنم وجودم سرشار است از تظاهر است…تظاهر به اینکه خوبم…شادم…پر از انرژی هستم و هزاران چیز دیگر…اما آیا واقعا هستم؟؟؟؟؟؟
نمی خواهم مثل همه که می گویند افسرده شده ام بگویم” افسرده شده ام” ….چون نشده ام!!!!
نمی خوام مثل همه که می گویند دچار روز مرگی شده ام بگویم”هی…!گرفتار روزمرگی شده ام” چون نشده ام …اتفاقا این روزها که می گذرند سرشار از تنوع و کارهای گوناگون است من هم طبق آنها پیش می روم با تمام توان و از حرکت نایستاده ام!!!….اما برای چه؟برای چه هدفی؟!!!بعد از همه اینها چه می شود؟؟؟؟!!!….بعد از اینکه “خانم مهندس معمار” شدم …پله های دفترم را دو تا یکی طی کردم تا نقشه های فاز ۲ را تکمیل کنم یا با کارفرما سر قرارداد مشاجره کردم و یا خیلی بعدترها که باید بعد از هر ۲ پله بایستم تا نفسی تازه کنم که مبادا قلبم بگیرد….!!!!چه می شود؟!!!
دیگران می گوبند که اینها ” خوب” است!!!خیلی هم خوب است!!!عده ای آرزویش را دارند!!!…اما آیا واقعا هست؟!!آیا از این بهتر نخواهد بود؟؟؟من این چیزها را می خواهم ؟؟؟؟یا خودشان اتفاق می افتند؟!!!
الان که می اندیشم با خود می گویم شاید آن زمانها هم قلمی نبوده که سر شار از مغز باشد و اعتقادی نبوده که ریشه اش خشکانیده شود…. و این من بودم که پیله ای از فریب و دروغ و توهم دور خود پیچیده بودم….هیچ نمی دانم!!!!
زندگی می کنم تا ببینم در انتهایی که نمی بینمش آخر کدام شکست را پذیرفته ،سر تعظیم در برابر دیگری فرود آورده ،میدان بازی را بوسیده و دیگری را رها می کنیم…..!!!!!!!!
بی پولی…!!!
این روزا خیلی بی پول شدم”بی پولی بد دردیه آقا گرفتارش شدم”(!!!!)…(خودتون ریتمشو بدین دیگه)
حقوقمو(همون پول تو جیبیه خودمون) تا شهریور از پدر گرام مساعده گرفتم به خاطر اون پروژه های لعنتی…الان دیگه روم نمی شه یه یک قرونی ازش بگیرم….اصلا کلا جدیدا از اینکه از بابام پول بگیرم خجالت می کشم.فکر کنم جو بزرگ شدن ما رو گرفته…کلا حس خوبی نیست همش بایستی دستت دراز باشه تازه آخرم کم می یاری…خلا صه ما رو باز جو گرفت گفتیم بریم دنبال این کارای تایپ و از این جور حرفا لاقل از این فلاکت در بیام…حالا فکر کن صفحه ای چند !!!!!!!!!!۱۵۰….بابا خیلی نامردیه….چشم و چار آدم در می یاد ۲۰ صفحه تایپ می کنی می شه ۳۰۰۰….!!!!!!!ای بابا…..!!!!
حالا تو این بی پولی که ته کیفم یه ۵۰۰۰ مونده بوده از داداش ۱۲ سالم (!!!!!!!!)دزدی کردم امروز رفتم کلاس ورزش ثبت نام کردم (۱۱۰۰۰)خیر سرم یه حرکت مفیدی بزنیم …اینم که مربیه بی انصاف ۱ ساعت کار کرد اندازه یه وانت تیکه انداخت به ما….آخر می خواستم بگم ای تو روحت تو که خودت از من چاق تری………!!!شانس نداریم که!!!!!(ولی انصافا کلاسش فاز داد)
خلاصه با این جیب خالی گفتیم با همون داداشی که قبلا خدمتون عرض کردم شب عیدی بریم یه چرخی بزنیم …پول که نداشتیم هر جا شیرینی و شربت می دادن ما می گرفتیم….مفت بود ما هم خودمون رو خفه کردیم…!!!!تا اینکه ۳۰۰۰ ته جیبامون پیدا شد…گفتیم بریم کافی شاپ…آقا سوژه ای بودیم ها….ملت همه به صورت ۲ نفره اومده بودن اما از اون نوعش(!!!!)….. کلا ما ۲ تا ضایع بودیم….پت و مت جلو ما لنگ می انداختن….!!!
تو این شلوغیای خیابونا یه نامرد بی انصافیم اومد مالوند به ماشین و داغون کرد و یه خرجیم رو دست ما گذاشت و رفت…!!!!ولی خب کلا روز جالبی بود!!!!!!
حالا از همه ی اینا که بگذریم….عیدتون خیلی خیلی مبارک……..!!!خوش بگذره…!!!!!(همین الان که داشتم اینا رو می نوشتم ساعت ۱۱ بود و دعای فرج و خوندن…التماس دعا!!!)
تموم شد….!
تموم شد….!
بالاخره این تراژدی تحویل پروژه ما به کمک دوستان و فامیل وابسته در جای جای ایران عزیز تموم شد….!
فکر می کردم بعد تحویل چه کارا یی که بکنم…چه حالی که ببرم….اما دقیقا ۲ روزه که تنها کاری که نکردم “هیچ کاره”…..همش از این تخت به اون تخت….از این شونه به اون شونه….همش خواب خواب خواب….!!!!!!
اون موقع داشتم فکر می کردم که هر روز می یام اینجا و می نویسم…..اما زهی خیال باطل وقتی بیشتر روزتو خوابی دیگه چه اتفاقی هست واسه نوشتن……!!!!!
دارم به این تضادها فکر می کنم…نه به اون شب کذایی تحویل که ۱۰ ساعت یه سره تا صبح پای کامپیوتر بودم تا کار برسه و تقریبا با جنازه فرقی نداشتم….نه به الان که حتی حوصله فیلم دیدن و کتاب خوندم هم ندارم….همیشه همینه ،هر وقت یه کاریو نمی تونی انجام بدی بیشتر وسوسه انگیزه…ولی الان دیگه جذابیت نداره ….!!!!!
هییییی….!معلوم نیست چه مرگمه…!انگار هیچ کس هم حوصله ی منو نداره….!
اما خوشحالم که کارا تموم شد…چون خیلیا از دستم راحت شدن….!!!!!
باز هم امیدی هست….!
بهونه
گاهی وقت ها دنبال یکی می گردی ، نمی دونی کی ، نمی دونی چی ، چی می خوای ،!
گاهی وقت ها هم دقیقا می دونی که تو سرت داره چی می گذره و به دقت برنامه ریزی می کنی ولی اون شرایطی که میخوای پیش نمی آید، انگار همه چی دست به دست هم میده تا نتونی قدم از قدم برداری آنوقت همه چی رو رها می کنی و رو مبل کنار اتاق جلوی پنجره دراز می کشی و تصمیم میگیری به هیچی فکر نکنی و بی خیال همه چی !
هی به عقربه های ساعت نگاه می کنی که دنبال هم از یک عدد به عدد دیگه می رن و تو هنوز دراز کشیدی و ککتم نگزیده ،کتاب می گیری دستت که بخونی ، خط اولش را می خونی و می ری تو دنیای ذهنت و وقتی به خودت می آی می بینی کلی زمان گذشته ولی تو هنوز در همان خط اول موندی و حتی یک ورق هم نخوندی .کم کم به این نتیجه می رسی که فایده ای نداره و باید بلند شی سرکار و زندگی ات و همه چی رو آنطور که باید ، انجام بدی و الکی بهانه نگیری ،خلاصه به زحمت از جات پا می شی وبا این فکر که همه چی درست و روبراه می شه شروع می کنی ، هزار تا برنامه تو ذهنت داری ولی خوشحالی که حالا لااقل می دونی باید چی کار کنی ، همان کارای همیشگی و تکراری ، ولی انگار الکی الکی انگیزه پیدا کردی ، خودتم نمی دونی چرا و دلت هم نمیخواد که بهش فکر کنی، چون از حالی که الان داری خوشحالی و همین که هزار تا چیز ذهنت را پرکرده که بایدبراشون برنامه ریزی کنی و جلو بری ، جای کلی امیدواریه ،…